جمعه ۲۴ مهر ۱۴۰۵ - ۱۲:۳۸
کد مطلب: ۴۲۶۱۳۸

۱۳۸۷ سال پیش که پرستاری در کربلا معنا شد، کسی فکر نمی‌کرد روزی «شغل» شود و امروز، قرن ها بعد دو زن ثابت کردند که هنوز میراث‌دارند. مرضیه نبوی‌نیا، پرستار ۳۴ ساله لاهیجانی، در آتشِ محاصرهٔ درمانگاه ماند تا بیمارش تنها نماند و شهید شد و ندا سلیمی، پرستار بخش نوزادان بیمارستان خاتم‌الانبیاء، سه نوزاد یک‌ساعته را بر شانه‌های خود به پناهگاه برد؛ دو شهر، دو روز و یک تصمیم.

زینب‌های زمانه؛ روایتی از پروانه‌های پرستار

خانه ملت - هدی ریسمانچی؛ سفیدپوشی، در این سرزمین، همیشه بیش از آنکه یک شغل باشد، یک «عهد» بوده است. عهدی که از دشت های کربلا آغاز شد و با دست‌های بلندِ بانویی به نام زینب، به معنای «ماندن» تبدیل شد. امروز، وقتی به چشم‌های خستگی‌ناپذیر پرستاران می‌نگریم، می‌بینیم که آن میراثِ کهن، هنوز زنده است. در دو شهر مختلف و در دو روزِ پرالتهاب، دو زن دوباره ثابت کردند که پرستاری، وقتی تمام می‌شود که بیمار تنها بماند؛ و آن‌ها، هرگز اجازه ندادند کسی تنها بماند. این روایت،  داستانِ سه نام است که در سه زمانه، یک مسیر را رفتند: مسیری که در آن، جانِ دیگری،  پیش از جانِ خود ارزش دارد.

 یک: نامش زینب بود

وقتی مادری نام دخترش را «زینب» می‌گذارد، بی‌آنکه بداند، دارد یک سرنوشت را امضا می‌کند. مرضیه نبوی‌نیا، پرستاری ۳۴ ساله از لاهیجان، دختری داشت سه ساله به نام زینب. حالا دخترک، سه‌سالگی‌اش را بی‌مادر می‌گذراند و نمی‌داند که مادرش، راه همان بانویی را رفت که هم‌نام او بود.

پنجم جمادی‌الاولی، سالروز ولادت حضرت زینب کبری (س) است؛ بانوی قهرمان کربلا، پرچم‌دار نهضت پس از شهادت حسین (ع). او پرستارِ بیمار کربلا بود؛ پرستارِ زین‌العابدین (ع) و مصیبت‌زدگان اهل بیت. با آن‌همه رنج و ناملایمات، لحظه‌ای از پرستاری فروگذار نکرد و تا آخرین رمق، دین خود را به مکتب و رهبرش ادا کرد. اسم این کار را گذاشته‌اند «پرستاری». اما حقیقت این است که در این سرزمین، پرستاری شغل نیست؛ یک میراث است.

دو: زنی که رفت تا همیشه بماند

شامگاه پنج‌شنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴، در میان ناآرامی‌ها، درمانگاه امام سجاد (ع) به محاصره آتش درآمد. کادر درمان می‌توانستند بروند. اما مرضیه نه. بیماری زیر سرم مانده بود و او از رفتن امتناع کرد. بدون شعار، بدون دوربین، بدون آن‌که کسی بداند. ساعتی بعد، بیمار ترخیص شد و مرضیه تصمیم گرفت برود — اما دیر شده بود. شعله‌ها راه را بسته بودند.

شاهدی که خود را به محل رسانده بود، پرسنل را به طبقه بالای درمانگاه هدایت کرد تا امن‌تر بیرون بیایند، از منزل ویلایی کنار درمانگاه با طناب چهار نفر را نجات داد. برای پنجمی، برای مرضیه، آتش جلوتر بود. او همان‌جا ماند.

مرضیه نرفت که قهرمان شود. ماند، چون کارش تمام نشده بود و همین است تفاوت شهید با قربانی: قربانی، گرفتار می‌شود؛ شهید، انتخاب می‌کند.

سه: و زنی که در موشک باران نوزادان را رها نکرد

حدود بیست‌وچهار ساعت از آغاز جنگ گذشته بود. ساعت ۱۱:۴۰ صبح، موج انفجار موشک‌بارانِ ساختمانی نظامی در نزدیکی بیمارستان خاتم‌الانبیاء، شیشه‌ها را خرد کرد و سقف کاذب فرو ریخت. در طبقه پنجم، در بخش نوزادان، ندا سلیمی — پرستاری با ۱۳ سال سابقه — کنار نوزادانی نشسته بود که به دستگاه وصل بودند. سه نوزاد؛ دو پسر و یک دختر که یک ساعت بیشتر از عمرشان نمی‌گذشت.

او خیز برداشت، نه به سمت در، که به سمت نوزادان. دو نوزاد در یک دست، سومی در دست دیگر؛ با لوله‌های سنجش ضربان و اکسیژن که دنبالشان کشیده می‌شد. از اتاق بیرون آمد، سه نوزاد را بین دو همکارش تقسیم کرد، یکی را به سرپرستار سپرد، یکی را به همکارش، و سومی را خودش در آغوش گرفت. هر چهار نفر به سمت پناهگاه دویدند.

نوزادان، یک‌ساعته، گریه می‌کردند. در پناهگاه، صدای گریه‌شان بلند بود؛ آن‌قدر که کادر درمان هم گریه‌شان گرفت. ده دقیقه بعد، وقتی موج فروکش کرد، بیرون آمدند. و آن لحظه‌ای که مادرها — که تازه از اتاق عمل بیرون آمده و خیال می‌کردند فرزندشان زیر آوار مانده — بچه‌هایشان را در آغوش گرفتند، دنیا برای چند ثانیه از حرکت ایستاد.

ندانسته، ویدئوی مداربسته‌اش در فضای مجازی پخش شد. همسرش کنارش نشسته بود و اشک می‌ریخت. و ندا سلیمی، وقتی خودش را روی آن تصاویر دید، گفت:  «در لحظات بمباران، از خدا خواستم چند دقیقه بیشتر به ما عمر دهد تا این نوزادان را به مادرانشان برسانیم و بعد، اگر می‌خواهد جانمان را بگیرد.»

این همان فلسفه زینبی است: ماندن بر سر امانت.

چهار: این داستان‌ها را با چشم سیاست هم باید خواند

اگر با چشم اشک بخوانیم، فقط یک شبِ زیبا در تاریخ می‌شود. اگر با چشم سیاست بخوانیم، سند می‌شود.

کسی که به بیمارستان شلیک می‌کند و کسی که درمانگاهی را می‌سوزاند، با ساختمان نمی‌جنگد؛ با وجدان یک ملت می‌جنگد. غربی که هر روز برای هر زخم کوچکی در گوشه‌ای از دنیا بیانیه صادر می‌کند، در برابر این آتش ساکت است و پاسخ ملت ما هم بیانیه نیست؛ ایستادگی است. یک پرستار که سه نوزادِ یک‌ساعته را در آغوش می‌گیرد و زیر بمباران به پناهگاه می‌رساند، از هزار قطعنامه رساتر است.

پنج: اما ما پرستاران از مسئولان چه می‌خواهیم؟

اگر پرستارِ ما می‌تواند در بحرانی‌ترین لحظه‌ها این‌طور بایستد، او باید در لحظه‌های عادی هم دیده شود. نه فقط وقتی سنگ قبرش در کادر دوربین جا می‌گیرد. پرستار با حقوق منصفانه، با کاهش واقعی ساعت کاری، با رعایت شیفت‌ها، با تعرفه‌گذاری اجراشده و با امنیت جانی زنده می‌ماند — نه با تقدیرنامه. کرامت، با سخنرانی ساخته نمی‌شود؛ با همت ساخته می‌شود.

شش: نامه‌ای به زینب، چهارساله

زینبِ عزیزم، در لاهیجان، خانه‌ای هست که صدای مادرت در آن نمی‌پیچد.

اما یک چیز را بدان: مرگ، مادرت را نگرفت. او را ثبت کرد. تو دختر زنی هستی که وقتی همه فرار می‌کردند، برگشت. دختر زنی که وقتی دنیا روی شانه‌هایش آوار می‌شد، به خدا گفت: «چند دقیقه بیشتر.»

پس زینب، بزرگ که شدی و پرسیدند مادرت چه کار می‌کرد، بگو:  «مادر من پرستار بود.  اما نه پرستارِ بیمار و دارو و سرُم؛ پرستارِ انسانها. مادر من شب‌های سخت، بیمار را تنها نگذاشت و آتش، فقط بدنش را گرفت، نه راهش را.»

هفت: سلام بر زینب‌ها

سلام بر زینب کربلا؛ بانویی که کربلا را زنده نگه داشت.

سلام بر ندا سلیمی‌ها؛ آن‌ها که در موشک‌باران نوزاد ان را در آغوش می‌برند.

و سلام بر مرضیه نبوی‌نیا؛ شهیده دارالشفاء، مادری از لاهیجان که در میان شعله‌ها، بیمار را تنها نگذاشت و ثابت کرد: این سرزمین، سرشار از زینب هاست.

در روزی که به نام زینب(س) است، سلام می‌فرستیم به همه کسانی که نامش را به تن کردند نه با زبان، بلکه با جان. /

پایان پیام

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

آخرین اخبار